تبليغاتX
در چشمهایت شنا میکنم و در دستهایت میمیرم
 
 
   
 
  خداوند انسان را آفرید تا او را مخاطب یک شوخی بزرگ قرار دهد

نمی دانم چرا....

می بینید از خیلی چیزها می توان گذشت از خیلی چیزهایی که دوستشان داری و حتی به انها عشق می ورزی.....

این پست را تقدیم می کنم به تمام کسانی که من را یاری کردند ...دستم را گرفتند

تا تی تا تی ....تا توانستم راه رفتن را یاد بگیرم

ممنونم از تمام کسانی که این چند ماه اخیر  با محبت بی کران از نوشته هایم سر درد کشیدند

تمام اینها را دارم می گویم فقط و فقط به این منظور که این وبلاگ دیگر............دا دا دا دام

فعالیت نخواهد داشت  و تنها حذف نمی شود که شاید بخواهی بروز کنی

چون فراموش نمی کنم که به همه شما بدهکارم ...چون دوستتان دارم چون باید بخوانم و بخوانم و بخوانم

بروز کردید من را از یاد نبرید.......قول می دهم که می ایم و با جان و دل می خوانم

*الان یاد حرف کسی افتادم که یکبار گفت هر چه می کشم از این وبلاگ می کشم ....بله هرچه می کشم از این وبلاگ می کشم

اما من به دوستم یاد خواهم داد که  هر چه می کشیم از شهامت نداشتن می کشیم

و یک چیز دیگه که از همه مهمتر است

اعتراف: من به کامنتهایتان معتاد شده ام ..استخوانم درد می گیرد ..باید ترک کنم ..چه  خصوصیهای بی شمار را چه عمومی هایتان را ....من دارم اراده ام را  ازمایش می کنم

پس  تمام

همه ی شما را دوست دارم.....

خدا همیشه یارتان.....بروز شدید خبرم کنید

و شعر آخر من :

 

این وبلاگ

تعطیل شد

به حرمت چشمان تو....

تویی که هیچ وقت پیدایش نشد

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
  فقط نوشتم ..چند کلمه تا کجایش می روی از کجا سر در می آوری به کجایت بر می خورد با خودت

من فقط روی این دکمه های بی معرف صفحه کلید ضربه زده ام تا بخوانی ام که چقدر این روزها گیج می زنم...که چقدر تیر و تابستان مرا یاد کسی می اندازد که بی منطق دوستش دارم...بخوان و به کلاغهای تب کرده ی من بخند که :

(کورت ونه گات)

راستی یادم رفت ..این روزها دیوانگی هایم را با کسی شریکم و دیوانگی هایش را به شراکت گرفته ام

کسی که واقعیت دارد..کسی که به دوستی اش ایمان دارم...کسی که همیشه بین این همه دوست منتظرش بودم..کسی که به من می گویید: من دیواری بتونی با کیفیت هفتصدم...من زندگی را خلع سلاح خواهم کرد....به عزیزترین عزیز با معرفت:

 مهدی حبیبی

 

تَخ تَخ تَخ

هیچ فرقی نمی کند صدای تلنگرت 

جمجمه ی من هم با مال هیچ مرده ای

تا صبح هم توی سرم بزنی بیشتر می شود

دو دوتا های من از چهار تا

می بینی که ...هیچ جا به من نمی رسد و من اما به گرد پای تو

دو دو تا شانزده تا

دو دو تا بیستا

پس اینقدر زور نزن

تا شب هم که دیکته کند واژه ولگرد را چشم تو

ولگرررررررررررررررررررررررررررررد

من هدایت نمی شوم و هیچ گازی

جرات کشتنم را نه...!!!

که خوب می دانی هنوز بی هوا زنده امُ و

مومن....

مومن به ریدم توی این زندگی....تمام

رفتم ناخنهایم را گرفتم

ناخنهای سگی که مرده بود

اشتباه رشد کرده ای روی انگشت پای من

دوباره برگشته ام

توی شعر هیچ وقت نمی فهمی که هستم و کی جییییییییم می شوم

پس نترس

به شعر های بی سر و ته ا م اعتماد نکن

که بالا بری پایین بیای

با دوغ   بی دروغ

من به هیچ جای این داستان بی منطق دلخوش نمی شومُ

تا ابد دلم کلاغیست

و تو هنوز به مترسکهای رنگ و رو رفته ات دلخوشی

گذشت قصه ترس من از کهنه پالتو های توی مزرعه پدربزرگ

اعتراف: کرمهای توی سرم دوباره گرسنه اند

اینجا را نخوان

مغزت را می خورم

قارچ قارچ...قارچ قارچ

دوباره کلاغم من

نخند که کلاغ ها هم هذیان را بلدند

قارچ قارچ

اما تو گوش نمی کنی...پس من به تو گوش می دهم

گوش می دهم ..گوش می دهم

که دیگر هیچ چیز را از دستم قبول نمی کنی

خواهش می کنم

هنوز نمی فهمی این گوشهای مرده قبرستان بالاییست

و من برایت هدیه خریده ام امروز

گور کنده ام با نوکم...گور آدمیتم را که تنها من درون قبرهای هیچ گورستانی

جا نمی شوم

طالع نحس...

بدنبالت می دوم تا ان طرف قوس زمین گرد

تو چشمهایت جوانتر از بالهای من می دود

پرنده ای نقش بر زمین

تخ تخ تخ

هیچ فرق نمی کند صدای تلنگرت

کلاغی از شدت تب مرد

تخ تخ تخ

پ.ن: اعتراف کرمهای توی سرم گرسنه اند..: این حقیقتی است که مدتهاست با من است دارند کم کم سرم را می خورند..بلای اسمانی.هیچ کس چنین دردی را نمی فهمد.سمت چپ سرم فلج شده.باور کنید

پ.ن:رفتم ناخنهایم را گرفتم: راست می گوییم روی همین قسمت بود که بلند شدم و ناخنگیر را به جنگ ناخنهای پایم فرستادم

خدا همیشه همراهتان

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
   

گفت شنیده ای دیوار هم خبر چین شده ؟؟

روزگار چقدر  گند شده!! گندتر از جورابهای پشمی نشسته ی مردی که با تمام بوی بدش

آغوش گرمیست که ماهاست حسرتش را می کشم

گفت: دیشب دیوار تو را داشت جار می زد مثل یک ظبط صوت٫ مو به مو حتی صدایش هم مثل صدای تو بود!!!

گفتم خوب چی می گفت این دیوار؟؟؟

که شروع کرد...

میبینی؟؟ چند روزی هست که تمام ماشینها دوست دارند زیرم کنن ٫ انگار من یه جور نیروی جاذبه منفی دارم که می خوان   نیستم کنن!!    هرچند بهتر اینجوری راحت میشم...راستی دیدی یه مدتیه که هی بارون میباره اونم توی این فصل ؟؟؟ هیچ فهمیدی ؟؟بو کن یکم از اونور خودت بو کن !! این هایی که از هوا میاد پایین تقلبیه بوی هرچی میده الا بارون...داره حالمو بهم می زنه  ...میدونی دیوار؟؟همه خیال میکنن من خیلی خوشبختم ٫ بهم حسودی می کنن یا اگه هم حسودی نمی کنن فکر می کنن من از اونا خوشبخترم ٫کاش فقط یه شب میومدن اینور تو تا می فهمیدن...میدونی چندوقته  که خیلی بد عونق شدم به همه گیر میدم دل می شکنم ٫بعدش یهو که می فهمم چی کار کردم می خوام خودمو... ..... .. راستی یه چیز دیگه که تا حالا به هیچکس نگفتم  اما به تو میگم چون می دونم که به هیچکس نمی گی...میدونی چی شده؟؟ من یه مدته که...ولش کن امشب  خیلی خوابم می آد  یه شب دیگه بهت می گم...راستی اینایی که بهت گفتم رو به کسی که نمی گی ؟ می دونی ؟؟ خوشبختا به اینجور حرفا می گن زار زدن...تو که خوب می دونی

دیدم نه....!! هرچه گفت درست گفت و با خودم گفتم...دوباره تنها باش که  دیوار هم بدون رشوه ٫مفت مفت خبرچینی ی کندو من شانس آوردم که خبرم را به کسی داده بود که خودی بود....

شیطان را که فراموش کنی آرام آرام محو میشود ..و آنقدر احمق است که نمی داند توی این زندگی که یک ظرف پر از کثافت است* ...دو سه مگس کاری نمی توانند بکنند...

 ویریجینیا ولف

(ویرجینیا ولف)

(توجه : شعر زیر از نویسنده وبلاگ می باشد نه ویرجینیا ولف.. توجه کنید)

شکست....!!

حرمت پاک چشمهایی زیر تلخی

اخلاق گند...

جیر جیرکها هرچقدر هم  معصومانه بخوانند...

همراهم نمی شوی

که دلت چینی شکسته نیست و بند نمی خوردبه سادگی

کودکی زیر باران ...به گردش لبهای کوچکش

من را بازی میکند و من می بازم که صدایم در نمی آید

عمو زنجیر باف؟؟(...)زنجیر منو بافتی؟؟(...)

پشت کوه انداختی(....)    

سکوت پشت سکوت...

من پشت کوه حرمت قامتت گم و گورم را هیچ پرستویی لانه نکرد

که بلللله های کشدار عمو

دروغ بود دروغ و دستهایش هیچ وقت نا نداشت و اصلا زنجیر بافتن را هم بلد...؟؟؟!!!!

محشر نگاهی را از گورم بلندو

لب پنجره دلشکستگان آه که می شوم

کسی به سرانگشتش نام دیگری را روی من حک و من

سیلی پشت سیلی سرخ که شاید خوابم هنوز

 دردم می شوی و خوابی نیست که بیدارت شوم...

میگذرم...

به من که می رسد تمام سطح من را می خندد نگاهت و

یادم می رود چه با تو کرده ام

 نمی فهمم خیابان ها چقدر لیاقتشان از من بیشتر است

 بد کرده ام ...

 لیاقتم حتی نیم رخی نیست که گاه از آینه  نگاهم می کند...

تو که می آیی ..زیر باران...یادم هست  چقدر انسانی و

من تمام خودم را گم می کنم و آدم نمی شوم

می آیی و دلتنگیم بهانه ای  که ببینم اسطوره ی محبت دلم را

که جز بخشش نیست و من یادم بماند  چقدر  بدم !!!!

رنجی را به کسی داده ام و خدا پسش نمی دهد

 

**********************************************************************

قلبت در امتداد دیوار می تپد

در ادامه ی  دیوار....

امروز دارد باران می بارد ..تازه باران اسمش باران شده بوی خودش را می دهد...ماشینی نیست که زیرم کند و آرام آرامم ... از دیوار هم ممنونم  که قبول این تبانی را به دوش گرفت تا کمی با واژه ها جمله بیافرینیم...فکرش را بکنید؟؟!!  اینقدر بزرگوار است که حتی برای  آفریدن جمله ها حاضر است بد نام شود حاضر است به او شک کنید ..اما خوب می داند که من هیچوقت لب هایم را از سردیش جدا نمی کنم که دوستش دارم  مثل مثل مثل تو...!!!! اگر نبود به چه کسی باید تکیه می کردم؟؟هیچ متوجه شده ای تنها تکیه گاه مانا ی کوچه ها دیوار است ...بیا به دیوار قدیمی خانه مادر بزرگ اعتماد کن که هنوز دیوار سنگ صبور....

زندگی یه ظرف پر از کثافته...  کورت وونه گات - کتاب زمان لرزه

**********************************************************************

از نقد که بگذری مهم نیست که چه فهمیده ای بخوان و برو ...ممنون که آمدی   

 

و دو کار کوچولو......

گوسفند:

خودم را لای دندانهایش حس می کنم

چه لذتی می برد علف تازه از صدای جویده شدن

 

تصادف:

گریه کودک

بوی تند خون

چه  بی صدا می چرخند این چرخهای واژگون                                                                            

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
 

 

          (( دوست گرامی اسماعیل محمدپور اینجا بروز است  کلیک کنید))

           *********************************************************

         ((آنقدر در اعجاز خلقت خداوند محو شده ام که دیگر قابل رویت نیستم))

      فدریکو گارسیا عشق

۱.

این جواب سوال کسی است که شاید ، بپرسد که چرا اینجا عوض شد:

همه چیز تغییر می کند مگر خود تغییر ، خوب اینجا هم از این نکته مستثنی نبوده و نیست ،

۲.

زیر این نوشته ها به کسی میرسی که از تب دلش کلی شبها را نخوابیده، شمردن گوسفندهایش تمام شد و شروع کرده به هذیان نوشتن

تا شاید شاید شاید خوابش ببرد....

بگذریم...

دیشب را تا صبح بیدار ماندم به هذیان هایش گوش دادم ...میگفت : چرا گربه ها از بوی موش مردگی مست می شوند؟؟

چرا انسانها ایستاده نمی میرند؟؟

میگفت : شنیده ای لاکپشتها برای دل کسی آواز بخوانند؟؟ اشک ماهی ها را چطور؟؟

سایه های توی آینه چقدر زشتند!!

و خیلی چیزهای دیگر که یادم نمانده است ....

و هذیانهای یک شب تب آلود:

شب

من داغ داغ

هنوز نفس بریده

لب به سردی دیوار میدهم و

از سایه های شلوغ توی

آینه می ترسم

* * *

اینها همه اش زیر سر خدای توست

کسی که من را به بازی گرگم به هوا کشیدو

به نقاشی خودش هم نمره بیست ........ نداد

تا تو به فال های قهوه اش شک کنی و

این فنجانهای لب پریده به خدا بودن خدا

که کم برای من توپ نزده

* * *

کسی دارد به رسوایی من بوسه می زند

و غرورم را

مثل آدامس لای آرواره های بی منطقش می جود

توی دلش به ریش من می خنددو

من سالهاست که شش تیغ است صورتم

* * *

لبهایم زمزمه کنان به خیابان پرتابم می کنند

و من ویروسی می شوم که خیابانهای دوطرفه را

هیچ وقت نزیست

و بی هوازی بودنش هرگز افتخار نبود

که خدا هم به مدالهای نداشته اش افتخار نمی ...

* * *

صبح نزدیک ...

من هنوز داغ داغ

به اندازه ی تمام گوسفندهای شمرده هر شبم

هذیان نوشته ام

و هنوز

خوابم نبرده است...

هذیان پشت هذیان

* * *

.

.

.

.

.

 

***

                                       خوب می دانم!!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
 

دارم ادامه می دهم هنوز هم دارم سینه خیزم را ادامه می دهم و هنوزهم به هیچ چیز نمی رسم

فقط می دانم که سوسکها دوستم دارند چون همیشه از دست پدرم نجاتشان می دهم و لورکا

که از بس به حرفهایم در سکوت جوندگیش گوش داده که فکر کنم دیگر دیوانه شده بیچاره

خرگوش خپل خانگی ام , من را بگو چقدر احمقم که هنوز فکر می کنم هرچه قدر گوش

بزرگتر باشد طرف بهتر می شنود, ولی لورکا که اینطوری بوده لا اقل تا الان که به تمام

حرفهایم گوش داده........ این را از سکوت مبهمش و نگاه متعجبش می فهمم , بیچاره فکر می کند من دیوانه شده ام !!!

طفلکی نمی داند که من دیوانه بودم و گرنه اینهمه .......ولش کن از لورکا که بگذریم دیگر

کسی نمی ماند که اینقدر راحت در چشمانش زل بزنم و هی مغزش را بخورم و سرش گیج نرود

هیچکس نمی فهمد من چه می گوییم و این مهم نیست من این است که هر چقدر بفهمد هم برایم مهم نیست

من را ببین راستش را بخواهی هر وقت احساس می کنم لورکا زیادی خسته شده و من حرفهایم به ته نرسیده

زود می دوم پشت این جعبه انگور و کانکت می کنم و هی .....

 

این هم از امروز:

 

ذق ذق سرم

شانه ها و تمام موهای تنم

و ابعاد ذهنم که دارند از دوران فراترو

تبدیل به دایره دایره

دایره هایی که سرم گیج می رود

صورتی که فقط چشمهایش از پتو اجازه خروج گرفته

از ترس

این گوشی موبایل ساز مخالف می زند بالای سرم

چرا با من هماهنگ نمی شود به لرزیدن تنم و سمفونی دندانهایم

اینجا تاریک و من می ترسم

از این همه سکوت اتاقم

به نیرویی ژله ای توی این اتاق تمام درونم رعشه رعشه

که دارم بوییده می شوم

و چشیده و لمس

برانداز

بوسیده!!!

که دیگر مطمئنم کسی در این اتاق هست

تکرار می کنم کسی در این اتاق هست

که خوب می فهمد

من چه طور خواب می بینم

کجا ها میروم

گریه می کنم

حتی چقدر با تیغ ها دوستم

خوب می داند

این جا ؛ کنار همین قابهای کج

کمدهای کج ؛ عکسهای کج

بله این اتاق کج تا کجا رفته ام

و رنج می کشم

هماهنگ با تنفس روی شباهت شب

اه...

تکرار می کنم

کسی در این اتاق هست که

می داند چقدر خسته ام

از تمام ادراکهای بی دلیل و شاید....

از تمام سکوت های بجا

از تمام اشتراک ها

خواهش می کنم

امشب دوباره لطفی و

روی کلمه حضور اتاق تاریک مرا روشن کند

و مرا به یک گفتگوی ساده راضی

تا کمتر از خودم

از شب و از خوابهایم

کم شوم

آهای کجای هجای تاریک این اتاق کج نشسته ای

لحظه ای روشن شو ....

.

.

.

هیچ صدایی نمی اید و

خورشید دوباره خیسی بالشم را بخار می کند....

 

 

و یک ...:

کودک بودیم واقعا کودک بودیم کم سن وسال, سرمست از تمام لحظه های شاد کودکی. با امیدی به دور دست به روشن ترین آشیانه های جهان, جهانی که کودکیمان را تا اوج عمیق زمردین پر از راز زندگی فرو می برد.

بازی های کودکانه مان که تکراری می شدند چون شقایقی در سرزمین ناباوری دست نیازمان شعله به آسمان می کشید و غم

آواهای کودکانه مان بی درنگ پراژه می کرد از اینکه هم بازی و قصه گویی نبود می گریستیم و آنگاه که از صدای گریه هایمان خسته می شدیم انگشت شستمان را می مکیدیم و به دنیایی دیگر پا می گذاشتیم. نورهایی در آسمان پدیدار می شد و چهار فرشته می آمدند. بال به بال فرشتگان بال در می اوردیم و دست در دست آنان پرواز می کردیم و سفر آغاز می شد..چه حس و حالی بود و چه نسبتی پرمان با بال پرندگان داشت خدا می داند , سوار بر زورقی رها در بی نشان ترین کهکشانها گردش می کردیم و محدوده ی قلمرو خدا در چشممان گسترده تر می شد, ستاره ها را مثل توت فرنگی می چیدیم و می خوردیم , از زیر طاق رنگین کمان گذشتیم و بیمار شدیم ما به هفت رنگ متوالی عاشق شده بودیم و در هفت رنگ مختلف منتشر ما کودکان قصه های قدیم مسافر سیاره روشنی بودیم. می خندیدیم و به هفت رنگ مختلف می رقصیدیم هفت رنگی که فقط به خاطر یک دایره ی طلایی بود و ما به ان گفتیم خورشید ..چه میشد کرد آخر ما بچه بودیم مثل آدم بزرگها که نمی فهمیدیم!!! دوباره سوار زورق شدیم و از کنار ماه گذشتیم و هاله های نجیب گرداگردش را فهمیدیم فقط برای این بود که چشم نخورد!!! از ماه گذشتیم با اشک و به کهکشانی بی نشانتر و دورتر از تو رسیدیم چقدر کودک مثل من و تو در آنجا زیاد بود... فرود آمدیدم در سیاره ای کوچک فرود آمدیم همه جایش برای من آشنا بود گوشفندش , گل خود خواهش ,کاغذهایی که کودکی رویش نقاشی کرده بود ولو روی زمین و سه آتشفشان و سه درخت بائوباب که خیلی بزرگ شده بودند , دلمان یه جوری که نه !!! خیلی یه جوری شد ...یک شالگردن روی زمین افتاده بود و هرچقدر دنبال صاحبش گشتیم نبود!!! ما حادثه ی حس غریب ستاره ها را فهمیدیم و گریستیم ما روی زانویمان تیکه زده بودیم و می گریستیم که صداهایی امدند!!!!فرشته ها فراخوانده شده بودند و ما دلمان نمی خواست برگردیم اما ...........چشمهایمان باز شد.... پاهایمان احساس درد می کرد , با خودمان گفتیم کفشهایمان چه زود تنگ شد؟؟؟ و نخواستیم باور کنیم که گذر زمان کار خودش را کرده است , بی خیال شدیم و با درد انگشت شستمان را مکیدیم و دوباره به خواب فرو رفتیم , در کنار چمدانی که بر چسب خاطرات داشت.......

از هنوز تا هنوزهای هنوز منتظر کسی خواهم ماند تا مرا با خودش ببرد

کجا؟؟؟        فرقی نمی کند!!!  فقط با خودش ببرد..........

                                                                     تشکر

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
 

 

آنروز که  ((بی)) را از تمام زبانهای حافظه ام  پاک کردم به امید اینکه تو با محبت شوی.....

به فکر     بی بی کوکب       نبودم....

کسی که بی ستاره گیش را از حافظه ی من سراغ می گیرد.....

 

 

۱.نقد....

*************

هی

هی

با تو ام

دوست داری شاعر شوی

با توام ..!!

پس شعر بگو ...

و

شعرهایت باید به سپیده سر بزند

پشت کوچه های چرکین شهر

آنطرف خستگی پرچین باغ

شعر های تو باید تند تند بدود

دنبال بتهای دنیای شعر

تا حافظه مغشوش کبوتر زندانی

تا فروش به دست دستان پینه بسته دست فروش محله ی ما

تا من

تا تپش کند قلب که با تو کند تر می شود

 

شعرهایت باید شور بزند

مثل دریا

تا بیشتر تشنه شود عاشق تنها

و بنوشد از تو ، باز تشنه تر باز....

چشمه نباش که سرنوشت یک جرعه خواهد بود و تمام

 شعر هایت باید به متن نزند

تا حضور سبز حاشیه ها

تا به به  و چه چه همه

تا دلیل حرفهای من وتو

تا ادامه های  مستبد

شعر هایت باید غلطت بزند

تا  دلخوشی دختر همسایه

تا فریب کچل کفتر کش

تا حضور نحس انسان

تا عشق تا دروغ تا فریب شیطان

 زبان شاعرانه تو باید سبز شود

مثل باغچه ای کوچک  وسط

بیابانی خون آلود

چون کفتری  میان گله کفتار

چون شبدری میان دشت خار

تا فریب

شعرهای تو باید به آدمیت بزند

با دو چشم

با دوگوش

با یک لب

کم سن و سال

باکره

کال

و  یاد داشته باش

غیر از این

آخر چگونه شاعر می شوی ؟؟

دیو چشم آبی بی دست و دل

شعرهای تو باید

به همه جا

به همه چیز

 به همه کس

 بزند

فقط

بزند

اصلا نخورد !!!

 

 

****************

 برای کسی که فقط خودم نیست  :

 

 

قلب من را

 می شکافد چه ژرف

تیر خروج

روی چله ی نوازشگر غمی غریب و شاد

 با

سر گیجه های خون دماغی غمگین شبانه

و پلکی می خزد

 به  خواب

تا

کسی از درون من بلند شود

کسی که

 سرکوچه ی   کائنات

با فرشته ها

 هفت سنگ

 بازی می کند....

 

(فرشته ها به خاطر دل من همیشه می بازند)

                                                                پایان...

*********************************************

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور